خرید بک لینک
♦️هر اونچه لازمه از تب دنگی بدونید

برچسب: نویسنده: مهراد محمدپور تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 13:55

➕ یه روز صبح که میخواستم برم مدرسه مثل همیشه با صدای مامانم بیدار نشدم، بلکه یه صدای جیغ خیلی بلند بود که فقط داد میزد مامان... ماماننننن...صدای خواهرم بود که شب قبلش همراه همسرش خونمون مهمون بودند و به اصرار مادرمقرار شد که شب بخوابند.با چشمای خوابالو تصویر مبهم مامانمو رو تو بغل بابام میدیدم و کنارش خواهر و برادرام که فقط فریاد میزدند.➕ تا چند دقیقهای هنگ بودم چون تصویری که از مامانم جلوی چشمام پلی میشد اصلاً شبیه اون مامانی نبود که صبحبهصبح بوی چایی تازه دمش کُلِ خونه رو برمیداشت...با همون تصویر تار فقط دیدم صورت قشنگش داره کم کم کج میشه و من فقط گریه میکردم... تقریباً همسایهها ریخته بودن توی خونمون و هرکی میدوید یه سمتی...تا رسیدن آمبولانس دامادمون چندین بار به صورت مادرم کوبیده بود که صورت برگرده سرجای اولشلبهاش خونی شد...آمبولانس رسید، مادرم رو روی برانکارد گذاشتن و بردن.➕ چندتا لقمهای که برای مدرسۀ من و داداش کوچیکهام آماده کرده بود، گوشه سفره بود هنوزمادرم رو بردن و حدوداً ۲ ماه تو کما بود و من دو ماه با صدای قاشق و چنگال مامانم و بوی خوب چایی تازه دمش و لقمههاییکه مزه بهشت میداد بیدار نشدم...بعد از چندین ماه از بیمارستان آوردنش خونهاما بدنش از یه سمت فلج شده بود و حالا من بودمکه باید اول صبح چایی و لقمه میذاشتم دهنش...➕ ولی هیچوقت لقمههای من مزۀ لقمههای اونو نداد...اما خدای مهربون نذاشت خونمون اینشکلی بمونهمامانمو یبار دیگه برگردوند و من دوباره از نعمت مادر برخوردار شدم و کم کم بدنش هم خوب شد.. من هیچوقت اون ۷ صبح رو فراموش نکردم و حالا چندین ساله از اون روز میگذره و من هربار که ساعت ۷ صبح بیدار میشم و صدای قاشق و چنگال از آشپزخونه میاد میگم خدایا شک

برچسب: نویسنده: مهراد محمدپور تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 13:55

صفحه بندی